قــــــــــــفســـــــــــــ دل ــــــــ

نی نی کوشولوی مامانی داره یکم مامانو اذیت میکنه

قربونش برم منننننننننننننننننننننننننن

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 19:2 توسط نیکو خروش |

واااااااااااااااااااااااا

همه ی مطالبم برگشت

خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر ۱۳۹۴ساعت 14:23 توسط نیکو خروش |

نی نی نو رسیده

باید سلام کنم؟

خب از اینجا شروع کنیم که بلاگفا شروع به یه تغییرانی کرد برای سروراش

اما این تغییرات به مشکلات تبدیل شد

تو این مدت سر و کله ی نی نی پیدا شدخواستم یه وبلاگ جدید بسازم ولی نشد

حالا دارم فکر میکنم همین اتاق تنهایی من یا قفس دل من جای خوبیه واسه نی نی

من باید تو همه ی چیزام باهاش شریک بشم

البته با توجه به اینکه زد به سرم و یه بار بصورت کامل وبلاگو پاک کردم و همه ی مطالبشم از دست دادم نی نی از گذشته های دور نمیدونه

البته گذشته دیگه گذشته

پس با یه یا علی شروع میکنم و دوباره میسازمت وبلاگ(همون وطن خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ)

+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر ۱۳۹۴ساعت 14:19 توسط نیکو خروش |

امروز تازه فهمیدم اولین بهار آمدنت , اولین زمستان رفتنت شده است



"نیکو خروش"

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 2:8 توسط نیکو خروش |


مـی‌ خواهـم نباشـم ،
مثـلِ تـو
کـه نیستـی ...




٠ علیرضــا روشـــن ٠

+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن ۱۳۹۲ساعت 10:3 توسط نیکو خروش |


من کفر نمی گویم
فقط می ترسم !
تو باشی نمی ترسی؟
وقتی اجابت هیچ دعایی را به چشمانت نبینی ؟!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۲ساعت 21:34 توسط نیکو خروش |

خورشید

آخرین فریادهای کمکش را

بلندتر داد می زند

اما هیچ کس

صدایش را نمی شنود و

در دریا

غرق می شود!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۲ساعت 21:34 توسط نیکو خروش |


تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش
دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست...
 



"هوشنگ ابتهاج"

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۲ساعت 11:47 توسط نیکو خروش |

مادر

سالهاست گوشه ی این اتاق سرد کز کرده ام و ثانیه های نبودنت را میشمارم

سالهاست خنده هایت را پنهانی جمع میکنم برای روزهای نبودنت

سالهاست که گرمی دستانت را زیر بالشتم پنهان کرده ام برای شب های سرد و بارانی ام

سالهاست که قایق های دلتنگی ام را میسازم و به دریای پر تلاطم چشمانم می اندازم

سالهاست که فقط سالها میگذرند


"نیکو خــــــ ـ ـروش"

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر ۱۳۹۲ساعت 22:12 توسط نیکو خروش |


مدت هاست چمدان غرورم را بسته ام

و جای خالی ناگفته هایم را با نوشته های باطله ام پر کرده ام

آماده ام

برای رفتن

اما سالهاست که ایستاده ام

شاید رفته ام و این تنها تصویریست که از خود به یاد دارم


"نیکو خـ ـ ـــــ ــــــــروش"

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۲ساعت 23:29 توسط نیکو خروش |


دیگر خسته شده ام

از گم شدن پشت این فنجان های تلخ قهوه

از سکوت چاردیواری اتاق

از تاریکی بی نهایت شب ها

از صدای بسته شدن درهای امید

خسته ام

از دیدن کتاب های خاک خورده

از قاب های خالی اتاق

از این همه آدم که حرف های در گوشی دارند با خود

این فقط شوخی است

و یا لااقل تو باور نکن

خستگی پارچه ی سپیدیست که خود بر روی لحظه هایم کشیده ام

شاید سپید بخت شده ام...

اما این منم که با کنایه حرف میزنم


"نیکو خــ ــ ـــروش"

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۲ساعت 23:15 توسط نیکو خروش |

چهره ات روی آب شناور است

چشمانت

نگاهت

لبخندهایت

قدم هایت

تمام ردپاهایت شناور است

گذشته
از پشت پرده اشک

این گونه دیده می شود.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۲ساعت 15:14 توسط نیکو خروش |


و زندگی

آنقدر کوچک شد

تا در چاله ای که بارها از آن پریده بودیم

افتادیم


  {گروس عبدالملکیان}

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 17:31 توسط نیکو خروش |


آنجا كه تو ايستاده‌اي

هميشه پاييز است

هميشه برگ‌ها مي‌ريزند

هميشه بادها

خاك را بلند مي‌كنند و غم را

مي‌نشانند

آنجا كه تو ايستاده‌اي اي من

با تو هستم

آدم ِ تنها

خودش را «تو» خطاب مي‌كند

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 14:27 توسط نیکو خروش |


یک سال دیگر هم با همه ی خوبی ها و بدی ها بر ما گذشت

یک سال دیگر هم از عمر ما گذشت

چه میتوان کرد ..

باید به گذشتن ها لبخند زد

لبخندی تلخ مانند سکوتی دندان شکن

لبخندی سرد به سردی این روزها

طلوع لبخندم مبارک...


"نـــــــیــــــــــکو خـــــــ ــ ــــ ــــروش"

+ نوشته شده در جمعه یکم آذر ۱۳۹۲ساعت 13:16 توسط نیکو خروش |


من

از میان همه ی شما

منتظر کسی بودم که نیامد


سید علی صالحی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۲ساعت 23:34 توسط نیکو خروش |


وقتی عاشورا میشه دلم صحرای کربلا میشه...


"نیکو خروش"

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۲ساعت 13:4 توسط نیکو خروش |

گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید

آمدی و همه ی فرضیه ها ریخت به هم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۲ساعت 22:47 توسط نیکو خروش |


تنها به یک دلیل خودم را نمیکشم

اما همان دلیل خودش میکشد مرا

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان ۱۳۹۲ساعت 18:54 توسط نیکو خروش |

باران میبارد و هیچ چیز به جز دیدن چشمان زیبایت از پشت قاب خیس عینکت مرا به شوق نمی آورد

"نیکو خروش"

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان ۱۳۹۲ساعت 20:3 توسط نیکو خروش |

اگر او، برای تو ساخــته شــده.

من، برای تو ویران شده‌ام...!

+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان ۱۳۹۲ساعت 23:7 توسط نیکو خروش |

از لیوان‌ها

به لیوان شکسته فکر می‌کنی

از آدمها

به کسی که از دست داده‌ای

به کسی که به دست نیاورده‌ای

همیشه

چیزی که نیست

بهتر است
...
..
.



"علیرضا روشن"

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان ۱۳۹۲ساعت 16:13 توسط نیکو خروش |


این منم که گم شده ام

یا توئی که پیدا نمیشوی؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۲ساعت 15:56 توسط نیکو خروش |

در كوچه باد می‌آید
اين،
ابتدايِ ويرانی است...!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۲ساعت 10:53 توسط نیکو خروش |

من گمان می کردم
دوستی، همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه میدانستم
دل هر کس، دل نیست . . .

"حمید مصدق"

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 19:51 توسط نیکو خروش |


از ماجرایِ عشقت...
رُو سفید بیرون آمدند،
مُوهایم!

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 18:58 توسط نیکو خروش |


گاهی می‌خندم و گاهی گریه می‌کنم.
گریه امّا،
بیشتر اتفاق می‌افتد.
به هر حال آدم یکی از لباس‌هایش را، بیشتر دوست دارد...!

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 18:53 توسط نیکو خروش |

زن همسایه هر روز خوشبختی اش را
با صدای النگوهایش نشانم می دهد
دوستم با دنباله ی ابروهایش
که هی کوتاه و بلند می شود
و رنگ لب هایش
که با هر بوسه کمرنگ تر

خواهرم
با زیبایی غمگینش
که پشت هفت پرده پنهان مانده است
و دخترم با وعده های پوچ معلمی
که تمام فرداها قرار است مبصرش کند

حالا چقدر می توانم
لای خوشبختی های مختلف دنبال خودم بگردم
بگردم
و به هیچ کس نگویم چگونه می شود اینهمه سال
به فنجانی چای
خرسند بود
به سکوتی که لای چین پرده ها مرتب نشسته است
به مدادی تراشیده ، کاغذی سپید
به پنجره ای که گاهی
صدای پیر آوازخوانی دوره گرد
با دست های بلندش باز می کند
به چند عاشقانه ی قدیمی بی مجوز
و دستمالی
که تاب هق هقم را بیاورد .

لیلا کردبچه

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 0:13 توسط نیکو خروش |


در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۲ساعت 0:19 توسط نیکو خروش |

بینِ مرگ و زندگی، جائیست که من سالهاست، به آن پناه بُرده‌ام!

سکوت...

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 22:17 توسط نیکو خروش |