قــــــــــــفســـــــــــــ دل ــــــــ

امروز بهترین شخص زندگیم دلمو شکست

فقط سکوت....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 16:29  توسط نیکو خروش  | 

امشب , شب عروسیمه

برام خیلی دعا کن

تنهای تنهام....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 9:32  توسط نیکو خروش  | 

خاطره یعنی گذشته ها نگذشته...

این جمله رو چند روز پیش وقتی داشتم قفس دل رو مرور میکردم خوندم

دلم گرفت...

وقتی واقعا فهمیدم زندگیم عوض شده و دیگه آدمایی رو که کنارم داشتم ندارم

هنوزم تو جعبه های قشنگ گزم  جمله هایی رو که دوس دارم میذارم

هنوزم پونصدی خوشگلمو دارم 

گذشته ها میان کنار آینده ها ولی اینبار لباس خاطره پوشیدن

مثل گزای خوشمزه ای که نشستم و همشونو خوردم و بعدش حسرت داشتنشونو  میخوردم

حتی همین الان .....

قراره این وبلاگ محرم اسرارم بشه 

هر روز میام و دلتنگی هامو توش خالی  میکنم

راستی قالب وبلاگ به زودی  عوض میشه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 21:47  توسط نیکو خروش  | 

دلتنگم و با هیچ کَسم میل سخن نیست....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت 23:44  توسط نیکو خروش  | 

I have to keep doing

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مهر 1393ساعت 23:51  توسط نیکو خروش  | 

عجب بارونی

خدایا ممنون

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مهر 1393ساعت 23:15  توسط نیکو خروش  | 

یه چیز جالب بگم برات؟

من خودم که نمیدونستم

VIP مخفف very important person 

نه خدایی میدونستی؟

خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مهر 1393ساعت 17:12  توسط نیکو خروش  | 

وقتی حامد داماد میشود...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مهر 1393ساعت 9:48  توسط نیکو خروش  | 

کلی حرف دارم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مهر 1393ساعت 20:18  توسط نیکو خروش  | 

عشقای زندگیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 22:40  توسط نیکو خروش  | 

حال من این روزها خوب است......

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 19:30  توسط نیکو خروش  | 

مخاطب خاص

انگار دنیا آن رویش را نشان داده

ابرهای سیاه دارند کنار میروند و زیبایی خیره کننده ی خورشید امید خودی نشان میدهند

امیدوارم

به روزهای آینده

به زمان هایی که تورو در آغوش خواهم گرفت

و نام جادویی تو ورد زبانم میشود

تو مال من میشوی و من این را به همگان خواهم گفت که

عاشـــــــــــــــــــــــقت هستم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393ساعت 4:59  توسط نیکو خروش  | 

حرف دل

امروز بعد یازده سال بابا رو یه ماچ آبدار کردم

وای من به فدای چشمای خوش رنگت

درد و بلات بخوره تو سرم

هنوزم صورتت خشن و مردونس

مثل گذشته ها

مثل دستای خشن و زحمت کشت

یعنی من عاشقتمممممممممممممم

عاشق

هیچ کسو به اندازه ی تو دوس ندارم بابای خوب و جنتل منم

دور مژه های بلندت بگردم

قربونت برم 

هر چی میگذره موهات جو گندمی تر میشه و تورو جذاب تر میکنه

آخ الهی من به فدات

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم خرداد 1393ساعت 21:28  توسط نیکو خروش  | 

پدرم ..

شـــــــــــرمندهـــــ....

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم خرداد 1393ساعت 22:39  توسط نیکو خروش  | 

پدر جان

ای کاش میدانستی چقدر دلم برای گذشته ی با تو بودن تنگ شده است

متنفرم از لحظه های بی تو بودن 

این روزها هر لحظه آرزوی مرگ دارم

نمیتوانم دقیقه هایی را ببینم که هستی و تورا ندارم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393ساعت 21:18  توسط نیکو خروش  | 

تا بپیوندد به دریا کوه را تنها گذاشت
رود رفت اما مسیر رفتنش را جا گذاشت

+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 1:21  توسط نیکو خروش  | 

هرگز حدیث حاضرِ غایب شنیده ای؟

من در میان جمع و دلم جای دیگر است...


سعدی

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم فروردین 1393ساعت 4:45  توسط نیکو خروش  | 

دلم تنگ است

دلم میسوزد از باغی که میسوزد

نه دیداری

به بیداری

نه دستی از سر یاری

مرا آشفته میدارد چنین آشفته بازاری

اردلان سرفراز

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم فروردین 1393ساعت 4:43  توسط نیکو خروش  | 

ای کاش فردا که از خواب بیدار میشوم ،

زندگی رنگ دیگری باشد به رنگ آرزوهایم...

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1392ساعت 17:29  توسط نیکو خروش  | 

امروز تازه فهمیدم اولین بهار آمدنت , اولین زمستان رفتنت شده است



"نیکو خروش"

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392ساعت 2:8  توسط نیکو خروش  | 


مـی‌ خواهـم نباشـم ،
مثـلِ تـو
کـه نیستـی ...




٠ علیرضــا روشـــن ٠

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1392ساعت 10:3  توسط نیکو خروش  | 


من کفر نمی گویم
فقط می ترسم !
تو باشی نمی ترسی؟
وقتی اجابت هیچ دعایی را به چشمانت نبینی ؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1392ساعت 21:34  توسط نیکو خروش  | 

خورشید

آخرین فریادهای کمکش را

بلندتر داد می زند

اما هیچ کس

صدایش را نمی شنود و

در دریا

غرق می شود!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1392ساعت 21:34  توسط نیکو خروش  | 


تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش
دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست...
 



"هوشنگ ابتهاج"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1392ساعت 11:47  توسط نیکو خروش  | 

مادر

سالهاست گوشه ی این اتاق سرد کز کرده ام و ثانیه های نبودنت را میشمارم

سالهاست خنده هایت را پنهانی جمع میکنم برای روزهای نبودنت

سالهاست که گرمی دستانت را زیر بالشتم پنهان کرده ام برای شب های سرد و بارانی ام

سالهاست که قایق های دلتنگی ام را میسازم و به دریای پر تلاطم چشمانم می اندازم

سالهاست که فقط سالها میگذرند


"نیکو خــــــ ـ ـروش"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1392ساعت 22:12  توسط نیکو خروش  | 


مدت هاست چمدان غرورم را بسته ام

و جای خالی ناگفته هایم را با نوشته های باطله ام پر کرده ام

آماده ام

برای رفتن

اما سالهاست که ایستاده ام

شاید رفته ام و این تنها تصویریست که از خود به یاد دارم


"نیکو خـ ـ ـــــ ــــــــروش"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392ساعت 23:29  توسط نیکو خروش  | 


دیگر خسته شده ام

از گم شدن پشت این فنجان های تلخ قهوه

از سکوت چاردیواری اتاق

از تاریکی بی نهایت شب ها

از صدای بسته شدن درهای امید

خسته ام

از دیدن کتاب های خاک خورده

از قاب های خالی اتاق

از این همه آدم که حرف های در گوشی دارند با خود

این فقط شوخی است

و یا لااقل تو باور نکن

خستگی پارچه ی سپیدیست که خود بر روی لحظه هایم کشیده ام

شاید سپید بخت شده ام...

اما این منم که با کنایه حرف میزنم


"نیکو خــ ــ ـــروش"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392ساعت 23:15  توسط نیکو خروش  | 

چهره ات روی آب شناور است

چشمانت

نگاهت

لبخندهایت

قدم هایت

تمام ردپاهایت شناور است

گذشته
از پشت پرده اشک

این گونه دیده می شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392ساعت 15:14  توسط نیکو خروش  | 


و زندگی

آنقدر کوچک شد

تا در چاله ای که بارها از آن پریده بودیم

افتادیم


  {گروس عبدالملکیان}

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1392ساعت 17:31  توسط نیکو خروش  | 


آنجا كه تو ايستاده‌اي

هميشه پاييز است

هميشه برگ‌ها مي‌ريزند

هميشه بادها

خاك را بلند مي‌كنند و غم را

مي‌نشانند

آنجا كه تو ايستاده‌اي اي من

با تو هستم

آدم ِ تنها

خودش را «تو» خطاب مي‌كند

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1392ساعت 14:27  توسط نیکو خروش  | 

مطالب قدیمی‌تر